X
تبلیغات
رایتل
دل دریائی

فرهنگی هنری سرگرمی

...و اینهم شعر و پاسخی دیگر به شعر سیب مصدق که یکی از دوستان ویلاگی برایم فرستاده: 

 

  

دخترک خندید وپسرک ماتش برد !
 

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
 

باغبان از پی او تند دوید
 

به خیالش می خواست،
 

حرمت باغچه و دختر کم سالش را
 

از پسر پس گیرد !
 

غضب آلود به او غیظی کرد !
 

این وسط من بودم،
 

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
 

من که پیغمبر عشقی معصوم،
 

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
 

و لب و دندان ِ
 

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
 

و به خاک افتادم
 

چون رسولی ناکام !
 

هر دو را بغض ربود...
 

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
 

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
 

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
 

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
 

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
 

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
 

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
 

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: 

 

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390ساعت 11:05 ب.ظ توسط تارمی نظرات (10)



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


پیوند های روزانه

آرشیو سایت

پیوند ها

اختصاصی ویژه

طراح قالب

امکانات سایت